♠ گوشه ای از بیداری ها ♠


♠ گوشه ای از بیداری ها ♠

درود دوستان دل انگیز

امروز روز جهانی کورش کبیر(درود بر باد )

برای اینکه اینجا جاش نیست؛پست بعدی پیشکش به کورش کبیر

گفته بودم از فقرنامه حرف میزنم؛فقری که ستون فقرات ایرانمون رو خم کرده ؛این از من  ...

کاش از خودمون شروع کنیم

فقر اینه که 2 تا النگو تو دستت باشه و 2 تا دندون خراب تو دهنت !

فقر اینه که کتابخونه خونت کوچکتر از یخچالت (یخچال هات ) باشه !!

فقر اینه که ماشین 60 ملیون تومنی سوار بشی ولی قوانین راهنمایی رانندگی رو ندونی !

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زندگی خصوصی دیگران رو از حفظ باشی اما ماجرای ؛ مبارزات انسان
های بزرگ وطنت رو  هم ندونی !

فقر اینه که 6 بار مکه رفته باشی هرسال عاشورا به در و هم سایه نظری بدی ولی سالی  یک  بار هم از خویشان و همسایه ات خبری نگیری !

فقر اینه که با حافظ فقط فال بگیری و با کتاب مقدس فقط استخاره کنی !!

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری !!

فقر اینه که دم روزنامه فروشی بایستی و همینطور سرپا صفحه اول همه روزنامه ها رو بخونی؛بعد با تاسف یک نخ سیگار بخری و راهتو بگیری و بری !!!

و از همه مهم تر:

فقر اینه که اینا رو بخونی و باز نظر ندی !!!

(^:

3 تا ازین فقر نامه رو
تو پست قبل نوشتم

بقیش رو باید پست بعدی از مخم کمک بگیرم

(اگه زنده بودم و از فقر نمردم ! )

منتظرم که ثروت مند بودن همتون رو ببینم


امید وارم همیشه امید وار باشید


ادامه مطلب
نوشته شده در یک شنبه 8 آبان 1390,ساعت 1:1 توسط مرتضی غلامی| |

 

منو ببخشید تا خبر بعدی (کلمه ثانوی عربی هست! ) پیدام نمیشه

ولی یادگاری هاتون  رو میخونم....................

امیدوارم همیشه امیدوار باشید ...............................فعلا


 

سلام و درود دوباره به دوستان مهربانم

یه مدت نسبتا بلندی هست که چیزی پست نکردم ، حق بدید به من

از مشکلات و جریانات اتفاق افتاده واسه من که بگذریم، وقتی میام و میبینم هیچ کس نظر نمیده یه کم سرد میشم اما وقتی آمار وبلاگ رو میبینم که لا اقل 2-3 نفر روزی به من سر میزنن دوباره گرم میشم و مینویسم

اینبار میخوام از فقیر بودن خودمون بنویسم، فقر مالی رو نمیگم آآآآ

اون که بهش عادت کردیم منظورم فقر فرهنگی تاسف بار ما هست یعنی آریایی و ایرانی که چی بودیم چی هستیم

نه عجله نکنید به دولت چیزی نگیم....اون رو نمیشه کاریش کرد

مگر اینکه خودمون رو یه کاری بکنیم!! چی کار ؟؟؟

خسته شدم از بس توی تاکسی و صف نون داخل دانشگاه از مشکلات حرف که نه شعار شنیدم- اگه راست میگفتید اون وقت که باید خودتون رو نشون بدید سبز میشدید نه اینکه نون به نرخ روز بخورید و از ترس زرد بشید

البته اینم بگم که ما نه احتیاجی به امریکا و انگلیس داریم نه به عرب های... نیاز

خدارو شکر اینقدر تاریخ و فرهنگ داریم که دست منت طرف اون ها دراز نکنیم

مطمئن باشید هر نظام غیر ایرانی با هر لباس که بیاد فقط فکر جیب خودشه

راهش اینه که ما خودمون یه کاری واسه خودمون بکنیم

نه...این حرف من نیست من هنوز خیلی کوچیکم که حرفی بزنم

فقط 3  تا مثال میزنم واسه بعضی ها...:

فقر اینه که از تمیزی خیابون های اروپا تعریف کنی و اینجا خیلی عادی توی خیابون آشغال بریزی!!!!!

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه توی این چند ماه چند تا کتاب خوندی؟واسه جواب نیازی به شمارش نداشته باشی !!!!

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزوندن چربی ، بنزین بسوزونی!!!!

بقیه این فقر نامه رو میگذارم واسه پست بعدی

البته اگه زنده باشم و ببینم شما منو با نظراتتون شارژ کرده باشید

ببخشید که خیلی طولانی شد و سرتون رو درد اوردم

 آریان ای ذات احساس زمین ! 
 
ای خوشا  دوران  پاک  اقتدار 
وندیداد   ذات  انسان  بر قرار     1
یشت هایی هر سحربا صد امید    2
ویسپردی در غروبی پر نگار      3
ای  خوشا آیین  مهر راستین
بهر  آتش از  کژی  میکاستین      4
تا نباشیم  سوی  تاری رهسپار
از اوستانور مزدا  خواستین
ما نگشتیم چون شما مردعمل
تیره گشتیم از جبین پر دغل
سهم امروز دلم دیروز توست
می کِشم هر شب غرورم را بغل
آریان ...ای... ذات احساس زمین
در زمینت چنگ بسته جنگ و کین
گر غرورت سوی غیرت زنده است
خود بر افکن اهرمن ای پاک بین
زندگی نیست جزین لحظه که رست
لحظه ایجز به سه گانه همگی باطل و پست
در سپهر هر زمین ای هم زمین یادت باد
مهر دندان  مهر قلب   و مهر دست        5
..........................................................................
مرتضی غلامی ( سپهر 3pehr)
4:37 بامداد 5/6/1390
.....................................................
1-      وندیداد vendidaad = قانون ضد دیو( درباره پاکی و کثیفی-خوبی و بدی )
2-      یشت yasht = نیایش ، مراسم ، جشن
3-      ویسپرد visperd  = نیایش ، مراسم ، جشن
4-       ستیز من تنها با تاریکی ست ، برای نبرد با آن شمشیر نمیکشم ... چراغ می افروزم : زرتشت ( درود بر او باد )
5-       گفتار نیک ، پندار نیک ، کردار نیک
تقدیم به انسان های غیرتمند آزادی خواه روشن فکر دور از تعصب غلط و جانب دار...
3pehr
نوشته شده در چهار شنبه 20 مهر 1390,ساعت 20:36 توسط مرتضی غلامی| |

 

 قلاب هاعلامت کدامین سوالند ?
 که ماهییان اینگونه جوابشان میشوند !
……………………………………………..
سلام و باز هم سلام 
 از درود دوباره که بگذریم،خبر دیگه ای نیست 
البته نه که نباشه ، بهتره که گفته نشه
چون دوست ندارم موج منفی بدم.اما چه کنم؟اخه تا کی باید سکوت کرد
بلاخره منم دل دارم دیگه،منم یه جوونم با کلی ارزو  و. . .
 تحملش سخته ... وقتی واسه کاری کلی برنامه ریزی میکنی،این در و اون در میزنی
باهاش رویا میسازی،شب ها تالحظه ای که بیداری بهش فکر میکنی،صبح ها وقتی از خواب پا میشی،اولین چیزی که بهش فکر میکنی یه جورایی مربوط به هدفت هست 
حتی توی وقت هایی که با خدا می گذرونی هم بهش فکر میکنی...
خلاصه با تموم تلاش هایی که کردی،میبینی قادر به انجام اون کار نیستی!‎
*چون هیچ پشتیبانی نداری* و خودت هم با اینکه سعی خودت روکردی نمیتونی کاری بکنی
همزمان چند تا مشکل بزرگ هم به مشکلاتت اضافه میشن.!.که توانایی حل اونا رو هم نداری!!!
اوه  چی شد 
حالا فکر کن که تنهای تنها هم هستی
منظورم اینه که یا کسی رو نداری یا اگه داری هم از دستش کاری بر نمیاد.در نتیجه خودت هستی وخودت و مشکلاتت وبقیه مشکلاتت و....حس و حالی که من دارم...... و......البته................خدایی که درین نزدیکیست 
امید وارم همیشه امیدوار باشیم
 این روزها دیگر برای هر کسی فردی عجیبم! 
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم...
غیر طعن و لعن مردم نیست دیگر نصیبم
ناله ی محزون حبیبم،لخته های خون طبیبم

ادامه مطلب
نوشته شده در یک شنبه 10 مهر 1390,ساعت 23:39 توسط مرتضی غلامی| |

 

باز هم درود و  سلام  به دوستان گلم

دوستانی که ما رو میشناسن و نظر هم میدن و  دوستانی که .... !!!

از اونجایی که من  به علت بی پولی و شهریه دانشگاه و زندگی سخت و از این جور حرفا  دوباره به جامعه زحمت کش کارگران (آلماتور بند) پیوستم....

و احتمال داره اگه شرایتش ( بودجه )  جور بشه به جامعه خانه سینمای جوان و فیلم سازان بپیوندم

خلاصه احتمال داره کمتر وقت کنم بیام سراغ  نت   و    وبلاگ ، این جوری مینویسم  ... ♥

خلاصه که زندگی  خیلی سخته و آدم باید واسه رسیدن به اهدافش تلاش  ...

تنها چیزی که این چند روز زیاد به چشم  دیدم  و الان  قدرش رو خیلی بهتر میدونم سلامتی  هست

خدارو شکر.............................. .

این  عکس هم قسمتی از جامعه ما هست که من ، چون وقت نوشتن نداشتم خیلی کوتاه و خلاصه توضیح میدم

کافی هست که اون آقا رو دولت فرض کنید و برج رو گردن مردم ما !!!

( که البته قبلا  سرش بریده شده و بقیه اندامش به خاک سپرده شده  )

امید وارم  همیشه امیدوار باشید

فعلا

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دو شنبه 21 شهريور 1390,ساعت 20:34 توسط مرتضی غلامی| |

 

جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند ،
خانه اش خراب میشود و هر کس بخواهد خانه اش را آباد کند ، باید
در ویرانی  مملکتش بکوشد . ( پروفسور حسابی )

انسانها با دو چشم و یک زبان به دنیا می آیند تا دو برابر آنچه که میگویند،
ببینند.!
ولی از رفتارشان این طور استنباط میشود که با دو زبان و یک چشم تولد یافته اند!
زیرا همان افرادی که کمتر دیده اند ، بیشتر حرف میزنند و آنها یی که هیچ ندیده اند ،
درباره همه اظهار نظر میکنند . ( کولتون )

همیشه آخر هر چیز خوب میشود ، اگر نشد ...،
بدان هنوز به آخر آن نرسیده ای .   (چارلی چاپلین )

از مضارع ها و ماضی ها خسته شده ام ، دلم برای یک حال ساده تورا دیدن تنگ است !

با جمله رندان جهان هم کیشم              خیام ترانه های پر تشویشم
انگار شراب از آسمان میبارد          وقتی که به چشمان تو می اندیشم

مترسک به گندم گفت :
مرا برای ترساندن آفریدن اما من تشنه ی عشق پرنده ای شدم
که سهمش از من گرسنگی بود...

 

نوشته شده در دو شنبه 14 شهريور 1390,ساعت 20:33 توسط مرتضی غلامی| |

وقتی برای حدر دادن ایجاد نکنید

قدر همدیگه رو بدونیم

جيرجيرک به خرس گفت:دوستت دارم

خرس گفت:الان وقت خواب زمستانيه منه،6 ماه ديگه بيا تا در موردش با هم حرف بزنيم.

وقتي خرس از خواب بيدار شد جيرجيرک رو نديد!! خرس نميدونست جيرجيرک فقط 3 روز زندگي ميکنه!

نوشته شده در یک شنبه 6 شهريور 1390,ساعت 18:16 توسط مرتضی غلامی| |

پیغام ماهی ها

 

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب،

آب در حوض نبود.

ماهیان میگفتند :

"هیچ تقصیر درختان نیست"

ظهر دم کرده تابستان بود ،

پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد.

 

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب که اگر باد می امد دل او،پشت چین های تغافل میزد ،

چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی، همت کن

و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است.

 

باد می رفت به سر وقت چنار .

من سر وقت خدا می رفتم .

♥♠سهراب  سپهری♠♥




شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد :زرتشت
 
این مطلب خیلی جالبه. نخونید از دست دادید
ممنون از وب www.kafsh-duzak.blogfa.com. اینا رو از اونجا برداشتم
 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره

شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد

دوستای گلم که شما باشید...بقیه رو توی ادامه مطالب ببینید

خیلی جالبه



ادامه مطلب
نوشته شده در یک شنبه 6 شهريور 1390,ساعت 17:56 توسط مرتضی غلامی| |

اینم خاطرات من از مدرسه

بی ذوق نباشید،،،نظر بدید

 

 

منشور غرور
 
لحظهدیدارغرور ....
تو کوچه هایخاطرات
قرارمونکنج کوچه ، کوری چشم حسودات
 یه لحظه سپید و سبز
    به عشق سرخ گلدونا
     به رنگ صلح آسمون ، چشمای رنگینکمونا
به رنگ زنگمدرسه ، آخر هر هفته هامون
برای فردایخودم ، بی پولیشنبه هامون
شنبه هایی که رد شدن ... رو تقویم آی مدرسه
ثانیه هاشیادم میاد ، شبا به خوابم میرسه
چه روزآیی که تنهایی
         رفیقلحظه هام بودم
تنهاییآم دیدنی بود – وقتی ندیدنی بودم !
تو هر سکوت و تنهایی صدای طبلی مثه مرگ
آیندم و صدا میزد
تو چنگی بادی مثه برگ !
 نمیدونم باد خزون کجاست و کی پیشم میاد
بهش بگید دیدنی ، غرورکوه ها پیش باد
به انتظار هر طلوع، به انتظار هر سقوط
یه روزسرخعاشقی...
زیرهمینچرخکبود
 
          مرتضی غلامی (سپهر) 14/3/1390         16:35_________________________________________________________

این شعر  جز آخرین شعر هام هست

البته بعد از این ، هفت هشت  تایی نوشتم که...

_________________________________________________________

نظر یادتون نره

 

بارون و ناودون
رو به چشمون قشنگت                    عشق و قربونیش میکردم
وقتی از پیشم میرفتی                      این دل و خونیش میکردم
یاد لحظه های روزی                         که چشم به چشمت افتا د
یه هویی بغضی شکستُ                    اشک من به پاهات افتاد
چکه های اشک و عشقم                   بین کفش هامون پلی بود
پلی از جنس گل و خاک                      واسه  موندن علتی بود
زیر نور ماه چهارده                    چند ساعت مونده به خورشید
من هنوز غرق نگاتم                       تو  هنوز  شکی  و  تردید
مثه جشن آی تولد                              مثه  شمع  روی  کیکم
بیا زودتر راحتم کن                           بسوزم ، میسوزه پیکم
زیر نور ماه چهارده                             تیکه ابری در گذشته
همه ابر آ گریه کردن                     ولی خب ، اون بر نگشته
زیر نور صورت تو                             صورتم داره میسوزه
تو هنوز غرق سکوتی                      واسه این دلم میسوزه
میبینی دارم میمیرم                       آب میشم جلوی چشمات
انقدر اشکم زیاده                          گل میشم من زیر پاهات
می دونی ابری که مرده                      قصه ی  منو  شنیده
انقدر از غصه بارید                      که هنوز هیچ کس ندیده
میدونی  ابرآ   میخواستن                 امشب ُ ازم بگیرن !؟
قدر ابر آ گریه کردم                       که تو رو ازم نگیرن
به خدا دلم میسوزه                      اگه از این جا بری باز
ترانم رنگ کویره                       زوزه هام سمفونی ساز
مثه بن بست دل من                   شهر عشق جایی نساخته
هرکی چاله هامو دیده              چند روزی غم آ شو باخته
مثه گنجیشکم و این دل                    مثه  پر های  کلاغه
گفتن از عشق خیلی سخته                  مثه  ابر از  علاقه
چند ساعت دارم میخونم ؟             توی کوچه  تک و تنهام
شب چهار ده هم تموم شد            زنده شد خورشید غم هام
تو بازم منو گذاشتی                         تنهایی با پیچک زرد
کوچه از کوچ ِ تو میگفت                   لحظه از ثانیه سرد
چی بگم ؟ مات و هبوطم ،            بغض کوچه هم شکسته
صدای خش خش برگا ست           که میگن شکست ، بسته
دیگه لحظه های حساس                   همه ترد   و شکنندن
حتی زانو های خستم                     به یه ضرب ساده بندن
به سکوت صبح سوگند                 توی شعر آم دل ُ داشتم
دل شب هام تنهایی بود                  من تو رو کنار گذاشتم
آره از ابر آ   شدم باز                گاهی خشکم گاهی بارون
تو چِش و اشک (سپهرم)           عاشق شم میام تو ناودون
میام از ناودون خونت                     دوباره تو رو می بینم
هر کجای دنیا باشی                   روی شونه هات میشینم
شعر هامو به پات میریزم              مثه   گریه های ابر آ
میشم اون قطره های عشق             حاصلم میشه یه دریا
   
2:56 بامداد                   30/ اردیبهست /89
           مرتضی غلامی (سپهر)

امیدوارم  جالب بوده باشه........................

کپی شعر  با نوشتن منبع  مشکل  نداره....

نظر و  لینک  یادتون نره

نوشته شده در یک شنبه 4 ارديبهشت 1390,ساعت 12:8 توسط مرتضی غلامی| |

 

 

جنگل شب

 

 

           سکوت شب ندا میده

                 نوای برگ چه نمناکه

                     صدای پیچک تنهاست:

                          هوای شهر چه غمناکه

             چشای بیشه تو رویا

                     میاد دور تو میگرد

                       صفای سبز این تصویر

                                 بدون تو چقدر زرده

               چشای خیس یک ماهی

                   بدون خواب،پر از ماهه

                          گل و لبخند هر مهتاب

                                پر از آب و پر از آهه

                خدای جنگل رویا

                    پیش هر بوم و هر بیشه

                        نسیم صبح و می فرسته

                            میگه بی غصه هم میشه

             میشه اشک رو به بارون داد

                       واسه مرواریدآ جون داد

                             میشه از دستای مهتاب

                               واسه پروانه ها نون داد  

 ­­­­             تموم بعد یک لبخند

                 یا که گلبرگ یک مریم

                   واسه تنهایی هام بس بود

                         واسه اشک های بی گریم

              مث رودخونه میمونه

                      نگاه خالی و سردم

                     با این احساس محسوسم

                            واسه بی اشکی میخندم

               یه کم موج تو رو میخواد

                        رگ و برگای این دفتر

                               یه بارون و یه لالایی

                                   چه رویایی،چقدر بهتر

                 جهان و عمق یک مجنون

                             شبیه شعر یک عاشق

                                    واسه شبهای تنهاییش

                                      (سپهر) و رود و یک قایق.....

 

 

3:28  بامداد 2/12/1389

  (مرتضی غلامی..)3pehr


  

 


 مثل کبریت کشیدن در باد...،

دیدنت دشوار است
من که به معجزه عشق ایمان دارم
می کشم آخرین دانه کبریتم را
...هر چه بادا باد

 


    شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
       خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
            خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
               در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
                    و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
                        و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
                           چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
                             چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
                               خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
                                  خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
                                     خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
                                         خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

                                                شاعر :  ؟

                                                 هرکی بود دمش گرم...اگه کسی میدونه  به منم بگه



وحالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عکس هایی زیبا از روستای مادری من ، روستای زیبای جوبن  !!


بقیه عکس ها رو در  ادامه  ببینید.چند  تایی عکس با گرافیک بهتر  اونجا گذاشتم__نظر بدید .حتما!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در دو شنبه 2 اسفند 1389,ساعت 15:21 توسط مرتضی غلامی| |

 

کودکی
وقتی بزرگ میشوی ، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلامکنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تکان بدهی
...
خجالت میکشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته
 
فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های
قلبترا ببینند و بتو بخندند
 
وقتی بزرگ میشوی ، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید ، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
 
دیگر دعا نمیکنی برای
آسمانکه دلش گرفته ، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی !
 
وقتی بزرگ میشوی ، قدت کوتاه میشود ،آسمان بالا میرود و تودیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند
 
آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، وماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام
شبراهم دنبالش بگردی ، پیدایش نمیکنی !
 
وقتی بزرگ میشوی ، دور قلبت سیم خاردار میکشی وتمام پروانه ها را بیرون میکنی وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی
 
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی !
 
ویک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای ودستانت را در کوچه های
کودکیجا گذاشته ای !
 
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ....
فردای آنروز تو را به خاک میدهند
و میگویند :
خیلی بزرگ شده بود.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 17 دی 1389,ساعت 1:16 توسط مرتضی غلامی| |

 

 


تنهایی دل

 
 
                                 دل من بغض تو نشکن دیگه بارون نمیاد
                                ازتوکوچه های قلبم خون به ناودون نمیاد
                                این همه گریه نکن ، اشکت نگاهی  نداره
                                غافله ،اون که دلش به رحمی آسون نمیاد
                                 دل تو بستی به چشماش ، عجبه !
                                 چشما شو بست و گذشت ، گفت نمیاد
                                  لحن تو یه حس خوب و نابی داشت ،
                                 خوبیه حس عجیبت به  بیابون نمیاد
                                 مردم و کوچه بازار دل و اذیت میکنن
                                 دل من،دلش شکست،گفت دیگه بیرون نمیاد
                                 از تموم یا د غربت تو به خاطرم میای
                                خاطرت انقد عزیز بود که گلایم  نمیاد
                                تنهایی  روحم و  با ابرآ قسمت میکنم ،
                                ابرا آتیش میگیرن ، برف زمستون نمیاد !
                                شمع تنهایی  این عمر منم  تموم شد  و...
                                شمعدونا مردن و گفتن که دیگه اون نمیاد
                               پونه ها ، پروانه ها ، پرنده ها همه میگن :
                               ایوون و ول کن وبرگرد ، دیگه مهمون نمیاد
                               شبنم  و ترنم باغچه  دارن  داد  میزنن
                               ناجی زخم ها ی داغون نمیاد
                              یاد خورشید که  میافتم  چهره تم  یادم  میاد
                             ولی حیف،انعکاس نور چشمات که فراوون نمیاد
                             گل یاسی که (سپهر) باگریه آبیاری میکرد یادت میاد؟
                             بعد رفتن تو مرد ، گل به گلستون نمیاد ...
 
مرتضی غلامی (سپهر)
10/89


 نظر  ؟

نوشته شده در سه شنبه 17 دی 1389,ساعت 1:10 توسط مرتضی غلامی| |



 

فردریک نیچه : ما در رویدادهای زندگی خود نقشی نداریم، اما در اینکه چگونه آنها را تعبیر کنیم، مؤثر هستیم.

شو کینگ :
میان دانستن و دریافت کردن فاصله زیادی است.
دانستن دشوار نیست اما دریافت کردن دشوار است
جبران خلیل جبران:
سکوت دردناک است. اما در سکوت است که همه چیز شکل می گیرد و در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد. درون هر چیز در اعمال هستی، نیرویی هست که چیزی را می بیند و می شنود که هنوز قادر به درکش نیستیم، هر آنچه امروز هستیم، از سکوت دیروز زاده شده است.
 
اگر سگی گرسنه را سیر كنی، دیگر تو را گاز نخواهد گرفت. این فرق بین سگ و انسان است!
ماري

 

يادت باشه دنيا گرده! هر وقت احساس كردي به آخر رسيدي شايد در نقطه شروع باشي

 

 

نظر دهید100%!!!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 11 آذر 1389,ساعت 11:37 توسط مرتضی غلامی| |


Power By: LoxBlog.Com